زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و نوزدهم

سلام عزیز مامان امروز خاله زهرات زنگ زده بود و یه بند صدای یسنا کوچولو پشت گوشی میومد دلم براش تنگ شده بود از همه دری حرف زدیم  .... ازش پرسیدم از زینب خبر داره یا نه ... بهش گفتم که دوباره بارداره و اون گفت میدونم پرسیدم از کجا؟؟؟!!!!   گفت «خوابش رو دیدم .... اصولا هر کسی که باردار میشه من خوابش رو میبینم » یاد پارسال افتادم ... یه روز خاله زهرات بهم اس ام اس زد که خواب منو دیده   گفت که خواب دیده با هم دیگه بارداریم ... منم در جواب براش زدم ایشالا که خیره ... اونم گفت ایشالا که تو هم باشی !!! منم ذوق زده پرسیدم که مگه تو هستی؟؟!!  اونم گفت  اره   دو ماهم تموم شده یادمه رفتم دستش...
21 تير 1393

نامه صد و هجدهم

سلام عزیز مامان امروز 19 تیره و تولد مامانی .... یادت نره که تو قراره تو دل مامانت باشی    هرچند که اگه باشی یه کم دلواپست میشم ... چون این ماه هم دارم انتی بیوتیک به خاطر عفونت دندونم میخورم  و هم دوبار عکس انداختم از دندونم از دیشب برات بگم بابات رفته بود بیرون و من طبق معمول تا نزدیک اذون خواب بودم ... زنگ زد بیدارم کرد و من شروع کردم به اماده کردن افطاری.... اما اذون شد و بابات نیومد  وقتی که اومد دیدم دستش یه جعبه کیک و یه دسته گله کلی خوشحال شدم .... با اینکه هر سال همین کار رو میکنه ولی خب هر سال ذوق میکنم که به فکرمه کیک شکلاتی خیلی خوشگل و خوشمزه ای بود .. اما دلم نیومد تنها بخوریمش ... زنگ زدم ...
19 تير 1393

نامه صد و هفدهم

سلام عزیز مامان ماه رمضان امسال هم اومد و هر روزش یاداور ماه رمضان پارساله برام .. خاطراتش اذیتم نمیکنه ... باهاش عاشقی میکنم امسال ایشالا روزه هام رو میگیرم و به اخرش که نزدیک میشم میفهمم که تو اومدی   و دیگه نمیگیرم  اما بگم برات که تنزل درجه پیدا کردی  از نوه چهارم رسیدی به نوه پنجم ... البته اگه بجنبی عمه انسی که مشکوک بود بالاخره قطعی متوجه شدیم که نی نی کوچولو تو ر اه داره دقیقا به تاریخ تولد پارسال تو دنیا میاد... یعنی تو اسفند امسال ماه روزه سخته .... صبحا خیلی سخت از خواب بیدار میشم و سرکار خیلی ضعف میکنم نه سحری زیاد میتونم بخورم و نه افطار قطره تلخ مورد نظر هم همچنان استفاده میشه دیروز ...
10 تير 1393

نامه صد و شانزدهم

سلام عزیز مامان اومدم از روزانه هام برات بگم و اتفاقات نه خیلی جدید هر روزه روزای گرم تابستونی داره میاد و من بیشتر خوبم از نظر روحی ... هر چند که وبلاگت اینو نمیگه اخه این وبلاگ مونس تنهاییامه ... جای حرفاییه که به هیشکی نمیتونم بگم و فقط به تو میگم حتی به بابات هم نمیگم چون دلم نمیخواد دلش بگیره ... دلم نمیخواد یه لحظه تو دلش ناراحتی باشه این لحظه های به ظاهر پررنگ تو نامه هام در واقع خیلی کمرنگه .... چون اینجا میگم وخالی میشم و خودمو برای لحظات خوب  اماده میکنم بگذریم... بابات دو هفته است که امتحان داره و همش در حال درس خوندنه ... ایشالا تا تو بیای درس بابات هم تموم شده منم اینجا مشغول امتحان گرفتنم!!!  س...
2 تير 1393
1